تبليغاتX
*عشق بی پایان*

*عشق بی پایان*

salam golam,kheyli khoshhal shodam az pmt man har moge dar fekretam,montazere pmt hastam

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت17:37توسط بابک | |

سلام بابکم .منم مریم سایت و که دیدم خیلی خوشحال شدم وخوشحال از اینکه هنوز فراموشم نکردی یه موقع فکر نکنی و بگی مریم نامردی کرد نه اینطور نیست این تقدیر بود.فکر نکنی خوشبختم زندگیم برام اصلا ارزشی نداره.هیچوقت فراموشم نکنی.رمز سایتم هرگز عوض نکنی تا من برات درد دلامو بنویسم بزا این سایت و اون هدیه ها تنها یادگار عشقمون بمونن.دوست دارم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت0:36توسط بابک | |

ابر بارنده به دریا گفت: من نبارم تو کجا دریایی؟
در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مایی...!

---

رد نگاه پرنده
بیرون از میله های قفس
به پنجره ای می رسد
که با نرده های آهنی مسدود شده!

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت21:58توسط بابک | |


در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

---

دل را به ياد مي‌سپارم
نگاه را به باد
نه بر دل مي‌نشيند
نه خواندن، حوصله دارد
همه را دور مي‌ريزد
خسته‌ام.

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت23:29توسط بابک | |


در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

---

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت17:57توسط بابک | |

 

  زندگی تکراریست

خنده ها تکراری گریه ها تکراریست

 

من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت

 

دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست

 

همه جا غرق سکوت

 

کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است

 

پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی

 

دل من می ترسد   

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ،

 بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي

، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي ،

 اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه گوشه گشتي كه گريه

كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه

 مي كنم ،

 اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن

قول ميدم ساكت بمونم ،

اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ، قلبم

تنها خرابه ي وجود توست

.........

خسته ام از گذر لحظه ها...چرا اینگونه بعضی از ما انسانها تنها می مانیم؟

آیا می دانید فصل آدمهای بی کس و تنها چه فصــلی است؟

آری فصــل زمستــــان...

چون آسمانش همانند دل آنها،ابری ومه آلود وغمگین است.

می خواهد ببارد مثل چشمان بغض آلود من...

ســـرد است مثـــل قلب تنهــــای من...

مه آلود است مثل شیشه بخار گرفته اتاقم...

همیشه روزهای سرد و ابری زمستان مرا در نوشتن برگی از

کتاب تنهایی و بی کسیم مرا یاری داده است.

طاقت تنهایی را ندارم...تنهایی برایم همانند مرگ سرد است.

نبودت ابتدای هر ویرانی ست در من

خاطرت شبهای زمستانی ست در من

خسته ام از

 

جلسه محاکمه عشق بود

و قاضی عقل ‘

و عشق محکوم به تبعید به دور ترین نقطه ی مغزشده بود

یعنی فراموشی ‘

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق

آهای چشم مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی

و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید

حالا چرا این چنین با او مخالفید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بیزارند!

ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!

قلب نالید: که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود

و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند

و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه از او حمایت خواهم کردحتی اگر نابود شوم

اگه تا روز قيامت

داشتنت نباشه قسمت

چشم براه تو مي مونم

با دلي پراز صداقت

اگه بااشكاي گرمم

دل سنگ برام بسوزه

جسم من بپوسه

بعد دنياي دو روزه

نه فقط عاشقت هستم

مرحمي رو قلب خستم

اين تويي كه مي پرستم

سر سپرده تو هستم

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوری عشقتو باور کرده

دل من خسته از دست به دعاها بردن

همه ارزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم

اخه تو رنگ چشات هیبت دنیا را دیدم

توی هفتا اسمون تو تک ستاره منی

به خدا ناز چشاتو به دنیا نمی دم

حالا من یه ارزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

تو همان ساحل امني كه شدي امين اين دل

     تو همان سوداي سردي كه شدي آتش اين دل

   تو همان قاب شكسته روي كتف چپ ديوار

    تو همان آينه هستي كه شدي صورت اين دل

 تو همان اميد سبزي كه زدي جوانه در دل

      به اميد سبز آن روز كه شوي صاحب اين دل             

چشمانم را
به اين خيابان ساكت و بي انتها
دوخته ام
من هنوز منتظر آن رهگذرم
اويي كه چون گذر آب روان
از چشمانم جاري شد
                              و بذر غم را به رگهايم پاشيد                             
در اين سكوت سرد
باد با درختان هم آوا
زوزه مي كشد
آسمان نيز
رنگ ماتم گرفته است
گاه ديگر
بغض خاكستريش را مي شكند
و چون باران سيل آسا
اشك مي ريزد
برگها زجه مي زنند
گويي آنها با نگاهي پريشان
وهم غروبي را مي نگرند
آنها مي دانند كه قلب من تنها
به اميد او مي تپد
ولي من هنوز اشك را
با خود زنداني كرده ام
و اين خيابان بي انتها
با صدايي غمگين
مرا به اميد مي خواند
و من هنوز با هزاران اميد
به آن سر نا پيداي خيابان مي نگرم
كاش لحظه اي باز
آمدنت را
از دور دست ها ببينم !

 

 عشق يعني حســــرت شبهاي گرم

عشق يعني يـــــــــاد يک روياي نرم

عشق يعني يــــــــــک بيابان خاطره

عشق يعني ديــــــــــوار بدون پنجره

عشق يعني گفتني با گـــــــوش کر

عشق يعني ديدني با چشــــم کور

عشق يعنـــي تا ابد بي سرنوشت

عشق يعني آخر خط بهشـــــــــــت

عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق يعني آبــــــــي بـــــــي انتها

عشق يعني يـــک سوال بي جواب

عشق يعني راه رفــــتن روي خواب    

ای كه می‌پرسی « نشان ِ عشق چيست؟! »

عشق چيزی جز ظهور مهر نيست!

عشق يعنی مهر  ِ بی چون و چرا
عشق يعنی كوشش بی ادعا!

عشق يعنی مهر  ِ بی اما ، اگر
عشق يعنی رفتن ِ با پای سر!

عشق يعنی دل تپيدن بهر دوست
عشق يعنی جان ِ من قربان اوست!

عشق يعنی خواندن از چشمان ِ او
حرف‌های دل بدون ِ گفتگو!

عشق ، يار مهربان زند‌گی
بادبان و نردبان زند‌گی!

عشق يعنی دشت ِ گل‌كاری شده
در كويری چشمه‌ای جاری شده!

يک شقايق در ميان دشت خار
باور امكان ِ با يک گل ، بهار!

در خزانی برگ‌ريز و زرد و سخت
عشق تاب ِ آخرين برگ درخت!

عشق يعنی روح را آراستن
بی‌شمار افتادن و برخاستن!

عشق يعنی زشتی ِ زيبا شده
عشق يعنی گنگی ِ گويا شده!

عشق يعنی گل به جای خار باش!
پل به جای اين‌همه ديوار باش

به نام آنکه:
آشنايي را در نگاه.
دوستي را در محبت.
و
جداي را در اشک آفريد.

تقدیم به تک گل یاس باغ زندگیم.

ه مخرث غخع

کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم .

و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .

آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟

دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند .

دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت .

دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته .

دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است .

دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد ! 

دنيا رو نگه دارين ميخوام پياده شم .

    عاقبت من عشق را معنا مي كنم

       لحظه ها را با حضور عشق زيبا مي كنم

                       بال پروازم نماند اما كنار دسته گل

                                مي نشينم شاپركها را تماشا مي كنم

                                      در فلات سيب از زنبيل لبريز بهار

                                        چند قطعه عشق و زيبايي تمنا مي كنم

خوابیدی رو بال موج ها ، کاش می شد بودم کنارت ، تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت

دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی ، روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جوونی

دل من هواتو کرده ،کاش می شد تو رو ببینم، کاش می شد تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

می خوام بگم از اون روزا که دست توی دست چه خوش بودیم با رفیقا آرزوهامون شکست ،

سختی و مشکلات جلودارمون نبود ، لحظه ها تند می گذشتند زیر گنبد کبود ،

تا اینکه روزای خوشو آب اومد و برد ، سخن با تو هستم تا آخر و رفیقم برد ،

 دریا اونارو تو چنگش اسیر کرد و اجل جام مرگشو داد و اونا رو سیر کرد

 و بچه ها توی جوونی رفتند از بینمون ، رفیقا رو تنها ، تکمیل نکردند دینشون ،

 نشون به اون نشون که یادشون توی ذهنمونه خدا اینو بهتر از همه ی ماها می دونه ،

رفیق خوب چیزی نیست که بره از یاد ،

آخه رفاقت نعمتیه که خدا بهت داد

دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی ، روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جوونی

خوابیدی رو بال موج ها ، کاش می شد بودم کنارت ، تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت

دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی ، روزگار ما رو جدا کرد یه غروب توی جوونی

زندگی شده مثل مرداب ، رویاهای خوشو فقط می دیدیم توی خواب ،

 دیدنشون شده واسمون عین سراب ، چیزی نمونده ازشون به جز عکسی توی قاب ،

 با رفتنشون فقط اسمشونو جا گذاشتند ، دلم می سوزه وقت خداحافظی نداشتند ،

 شادی و تفریح رختشونو بستند به جاش غصه و غم توی دلامون نشستند ،

 پنج شنبه ها همه می ریم سر خاکشون ، چشا گریون دلا پریشون ،

 یاد دستنوشته یاد خطشون ، یاد ردپا جاپای کفششون

دل من هوات و کرده ،کاش می شد تو رو ببینم ، کاش می شد تو خواب دوباره دست سردتو بگیرم

در و دیوار پر شده از عکستون تو گوشم می پیچه صدای خنده تون ،

وقتی می خوابم آرزومه ببینمتون ، بی معرفتا خجالت می کشید ببوسمتون ،

 سر جاتون یه شاخه گلی هنوز هست بوش به مشامم که می رسه می شم مست ،

داد می زنم بلند صدامو بشنوین ، دلم تنگ شده چرا جوابو نمی دین،

بغض بهم امون خوندن نمی ده ، یه روز میام پیشتون اون روز نزدیکه ،

پس خداحافظ تا لحظه ی دیدار ، خدا کنه خواب باشم پس کی می شم بیدار

تو که رفتی به سلامت، وعده ی ما به قیامت ، حسرت یه لحظه دیدن واسه من شده یه

عادت

 خداحافظ

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت16:38توسط بابک | |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند

انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان : یواش تر برو من می ترسم

مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره

زن جوان : خواهش می کنم من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب اما اول باید بگی خیلی دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم حالا می شود یواش تر برونی؟

مرد جوان : مرا محکم بگیر

زن جوان : خوب حالا می شه یواش تر بری؟

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا بر داری و روی سر خود  بگذاری اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه ......

روز بعد واقه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور رخ داد

 یکی از دو سرنشینان زنده ماند و دیگری در گذشت ....

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود.پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند

با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ...   .
 

ازش پرسیدم منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ....

گفت تو رو .

بعدش اون ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ...

من بهش گفتم زندگیمو ....

اون قهر کردو رفت و دیگه هم نیومد ...

ولی ....
 
هیچ وقت نفهمید که اون همه زندگیم بود .....   .

ازش پرسیدم منو بیشتر دوست داری یا زندگیتو ....


 

 

خدا به تو دو تا پا داد تا با انها راه بروی دو تا دست داد تا با ان نگهداری دو گوش برای شنیدن و دو چشم برای دیدن داد اما چرا فقط یه قلب به تو داد؟ چون قلب دوم تو رو به کس دیگری داد تا تو ان را پیدا کنی

به اسمون نگاه میکنی دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اونی که کم نورتره قانع باش چون اونی که پر نور تره رو همه نگاه میکنن

سر کلاس ریاضی بود که استاد دو خط موازی کشید رو تخته خط پایینی نگاهی به خط بالایی کرد تو دلش عاشقش شد خط بالایی هم نگاهی به خط پایینی کرد تو دلش عاشقش شد.در همین هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسن!!!

هيچ چيز در زندگي داراي معنا نيست، مگر معنايي که

 شما به آن مي دهيد. ( آنتوني رابينز)

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت16:27توسط بابک | |